|
متن وگالری عکس the belov(e)d
| ||
|
من جدا... من جدا از همه ی دنیا ام خسته از تابش خورشید شده ام فکر من در لب گور در تجلی عبور آن زمان که واژه ها خشک شده اند... تابش ژرف نگاهم به جهان بسته شده من جدا از همه ی دنیا ام از جهان خسته شدم نردبان آسمان شکسته است... سایه ای در ظلمت صفحه ی عشق مرا با مداد شمعی ها مشکی وخاکستری گاه تیره میکند... راهی بسوی عبور که مرا می خواند پوچی دنیا را در گوش های خسته ام که به انتظار موسیقی خوشبختی ماند زمزمه سر می دهد لیک کس نیست که فانوس به این خسته ی تنها بدهد یاسی ام که در دلم خواب اقاقی ها مرد... من جدا از همه دلتنگی ها دل من تنگ برای گلدان گل من گوشه ی دفتر افسوس خشک شده است... چشم من بر در نور در خالی گلدان گلدان بی گل و تنها اما گل در دفتر من تنها نیست... (این هم از خودم) [ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 23:41 ] [ محمد ]
گلنار گلنار [ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 23:38 ] [ محمد ]
خدایاغرق گناهم چه کنم نکنی گرتونگاهم چه کنم به امیدکرمت آمده ام ندهی گرتوپناهم چه کنم.
اردلان غربان وجودت که وجودم زوجودت به وجودآمد٬مادر. اردلان [ چهارشنبه دوم آذر 1390 ] [ 22:18 ] [ محمد ]
هنوز عادت به تنهایی ندارم باید هرجوریه طاقت بیارم اسیرم بین عشق و بی خیالی چه دنیای غریبی بی تو دارم میترسم توی تنهایی بمیرم کمک کن تا دوباره جون بگیرم یه وقتایی به من نزدیک تر شو دارم حس میکنم از دست میرم نمی ترسی ببینی برای دیدن تو یه روز از درد دلتنگی بمیرم تو که باشی کنارم میخوام دنیا نباشه تو دستای تو آرامش بگیرم بگو سهم من از تو چی بوده غیر از این تب کی رو دارم به جز تنهایی امشب میخوام امشب بیفته به پای تو غرورم نمی تونم ببینم از تو دورم دارم تاوان دلتنگی مو میدم کنار تو به آرامش رسیدم بیا دنیامو زیبا کن دوباره خدایا از تو زیبـــاتر ندیدم [ یکشنبه یکم آبان 1390 ] [ 13:53 ] [ محمد ]
سلام من 22شهریورماه به مشهدرفتم همراه خانواده بعداز15سال چشم انتظاری برای ازنزدیک دیدن حرم وگنبدامام رضا(ع).مااین مسافرت راباقطاررفتیم یعنی بایدازجنوب به شمال شرق کشورمسافرت میکردی دقیق 2روزتوی راه بودی تابرسی به مشهدموقعی که رسیدیم ساعت2:30صبح بودمن وبرادرم همراه خانواده درون ایستگاه راه آهن مشهدنشستیم تاشوهرخواهرم به دنبال سوییتی برای5روز اجاره بگیریم تا5:15صبح توی راه آهن نشستیم تاسوییتی پیداشدرفتیم خونه ای که دراون ساکن شدیم درفلکه آب واقع درخیابان امام رضا5بودکه تاحرم زیادفاصله ای نداشت 10دقیقه راه بودروزاول که رسیدیم به زیارت رفتم ظهربودواردصحن جامع رضوی شدم وبعدازاون واردکفش داری خیلی شلوغ بوداول ازجعیت ترسیدم و زدم بیرون.اما باربعدی که رفتم شب دوم بودباخودم گفتم دیگه نمیشه این همه راه اومدم دستم به ضریح امام رضا(ع)نرسه واردشدم ودوباره باخودگفتم یاامام رضاحاجتمو رواکن واردجمعیت شدم خیلی شلوغ بودمن باموج جمعیت ازاین وربه اون ورمیشدم یه دفعه موج جمعیت منونزدیک به ضریح کردومن هم دستم رابه ضریح زدم.بعدازجمعیت خارج شدم وبه رواق امام خمینی(ره)رفتم وکتاب منتخب زیارت هارودرست گرفتم وزیارت امام رضا(ع)راخوندم وبعدازخواندن زیارت نمازخوندم اون لحظه حال عجیبی داشتم. توی این پنج روزدیگه فقط تاورودی میرفتم که ضریح امام رضاروببینم وبرگردم امادوروزآخردیگه نشدجلوی خودموبگیرم دوباره رفتم برای گرفتن ضریح امااین دفعه واردجمعیت نشدم.شوهرخواهرم به من وبرادرم گفت خواستیدبریدازکنارشیشه ای که زن هاومردهاروازهم جدامیکنه برید.توی این دوروزرفتم روزاول نشدامام روزبعدساعت2:45شب رفتیم منوبرادرم وخواهرانم.ازکنارشیشه رفتم وتونستم ضریح امام رضارودوباره بگیرم دوباره برگشتم درون صحن ونمازصبح روخوندم وبه خونه برگشتیم.چون شب ساعت12:50حرکت قطاربوددیگه ظهررفتم برای خداحافظی باامام رضا(ع)من وبرادرم درون صحن نمازخوندیم وبعدواردکفشداری شدیم وبعدازاون رفتیم بسوی ضریح امام رضا(ع)اول برادرم رفت برای گرفتن ضریح امام رضااون رفت ودستش رسیدبعداومدومن رفتم من دوباره هم دستم رسیدبه ضریح توی این مسافرت من سه باردستم به ضریح امام هشتم امام رضا(ع)رسیدبارآخرکه دستم رسیدتونستم تسبیح خودم روتواف بدم. بعدخارج شدیدم دیگه خواستیم بریم خونه باامام رضا(ع)خداحافظی نکردم به اون گفتم به امیددیدار. [ جمعه یکم مهر 1390 ] [ 23:16 ] [ محمد ]
[ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 20:24 ] [ محمد ]
[ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 10:47 ] [ محمد ]
[ سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 ] [ 9:43 ] [ محمد ]
پیش از اینها فکر میکردم خدا خانه ای دارد کنار ابر ها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتی از الماس خشتی از طلا پایه های برجش از عاج و بلور بر سر تختی نشسته با غرور ماه برق کوچکی از تاج او هر ستاره پولکی از تاج او اطلس پیراهن او آسمان نقش روی دامن او کهکشان رعد و برق شب طنین خنده اش سیل و طوفان نعره ی توفنده اش دکمه ی پیراهن او آفتاب برق تیر و خنجر او ماهتاب هیچ کس از جای او آگاه نیست هیچ کس را در حضورش راه نیست پیش از اینها خاطرم دلگیر بود از خدا در ذهنم این تصویربود آن خدا بی رحم بود و خشمگین خانه اش در آسمان دور از زمین بود ،اما میان ما نبود مهربان و ساده و زیبا نبود در دل او دوستی جایی نداشت مهربانی هیچ معنایی نداشت هر چه میپرسیدم از خود از خدا از زمین از اسمان از ابر ها زود می گفتند این کار خداست پرس و جو از کار او کاری خطاست هر چه می پرسی جوابش آتش است آب اگر خوردی جوابش آتش است تا ببندی چشم کورت می کند تا شدی نزدیک دورت میکند کج گشودی دست ،سنگت می کند کج نهادی پا ی لنگت می کند تا خطا کردی عذابت می دهد در میان آتش آبت می کند با همین قصه دلم مشغول بود خوابهایم خواب دیو و غول بود خواب می دیدم که غرق آتشم در دهان شعله های سرکشم در دهان اژدهایی خشمگین بر سرم باران گرز آتشین محو می شد نعره هایم بی صدا در طنین خنده ی خشم خدا … نیت من در نماز ودر دعا ترس بود و وحشت از خشم خدا هر چه می کردم همه از ترس بود مثل از بر کردن یک درس بود … مثل تمرین حساب و هندسه مثل تنبیه مدیر مدرسه تلخ مثل خنده ای بی حوصله سخت مثل حل صد ها مسئله مثل تکلیف ریاضی سخت بود مثل صرف فعل ماضی سخت بود تا که یک شب دست در دست پدر راه افتادیم به قصد یک سفر در میان راه در یک روستا خانه ای دیدیم خوب و آشنا زود پرسیدم پدر اینجا کجاست گفت اینجا خانه ی خوب خداست گفت اینجا می شود یک لحظه ماند گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند با وضویی دست ورویی تازه کرد گفتمش پس آن خدای خشمگین خانه اش اینجاست ؟اینجا در زمین؟ گفت :آری خانه ی او بی ریاست فرشهایش از گلیم و بوریاست مهربان و ساده و بی کینه است مثل نوری در دل آیینه است عادت او نیست خشم و دشمنی نام او نور و نشانش روشنی خشم نامی از نشانی های اوست حالتی از مهربانی های اوست قهر او از آشتی شیرینتر است مثل قهر مهربان مادر است دوستی را دوست معنی می دهد قهر هم با دوست معنی می دهد هیچ کس با دشمن خود قهر نیست قهری او هم نشان دوستی ست تازه فهمیدم خدایم این خداست این خدای مهربان و آشناست دوستی از من به من نزدیکتر از رگ گردن به من نزدیکتر آن خدای پیش از این را باد برد نام او راهم دلم از یاد برد آن خدا مثل خیال و خواب بود چون حبابی نقش روی آب بود می توانم بعد از این با این خدا دوست باشم دوست ،پاک و بی ریا می توان با این خدا پرواز کرد سفره ی دل را برایش باز کرد می توان در باره ی گل حرف زد صاف و ساده مثل بلبل حرف زد چکه چکه مثل باران راز گفت با دو قطره صد هزاران راز گفت می توان با او صمیمی حرف زد مثل یاران قدیمی حرف زد می توان تصنیفی از پرواز خواند با الفبای سکوت آواز خواند می توان مثل علف ها حرف زد با زبانی بی الفبا حرف زد می توان در باره ی هر چیز گفت می توان شعری خیال انگیز گفت مثل این شعر روان و آشنا تازه فهمیدم خدایم این خداست این خدای مهربان و آشناست دوستی از من به من نزدیک تر از رگ گردن به من نزدیک تر شاعر : قیصر امین پور
[ جمعه چهارم شهریور 1390 ] [ 16:9 ] [ محمد ]
[ چهارشنبه دوم شهریور 1390 ] [ 22:33 ] [ محمد ]
![]() [ چهارشنبه دوم شهریور 1390 ] [ 1:19 ] [ محمد ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||